تبليغاتX
سایه های عشق
عشق...واما عشق...
دوست دارم......خیلی وقته بهت نگفتم دوست دارم.....

تازگیا بدم می آد خودم و تو آینه نگاه کنم.....:

چشمام شوق تورو به یادم می آره ....که چقدر چشمام رو دوست داشتی

موهام....عاشق رنگشون بودی....

هنوز یادم چقدر با ذوق در مورد ابروهامم نظر می دادی....دیگه از اونا هم بدم می آد...

هنوز جای لبای خوشگلت رو چشمام مونده......از اون روزی که دل پوسیده از غمم برای تو بارید.....

دلم می خواد زیبا نبودم ...اما تو کنارم بودی....تو که زشتی های من و زیبا می دیدی....

شبا به گلهای رز خشکیده بالای سرم خیره می شم....میدونی چی یادم می آد؟.....اشکایی که از چشمای مثل شیشت سرازیر می شدن....

شبا از خدا می خوام خواب و از چشمام بگیره......ولی تورو دوباره بهم برگردونه....

دوست دارم.....حالا دور از چشمات می نویسم و داد میزنم که هنوزم دیوونتم...

دیوونه تمام مهربونیات....که تو دستات جمع می کردی و به دست و صورتم سرازیر می کردی.......

که وقتی در اوج بی پناهیم ......به آغوشت پناه می آوردم....تمام گرمی عشقت رو نثارم می کردی....

اگه یادت رفته......دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:21  توسط آفرودیت  | 

امروز دیدمش.از تو ماشین

ولی کاشکی توام منو می دیدی.می دیدی اشکایی رو که آروم رها کردم.کاشکی میتونستی قلب له شدم و ببینی.انگار یکی گرفت تو مشتش و....

برای چند ثانیه نتونستم نفس بکشم.با همون کت شلواری که وقتی می خواستی مامانم و ببینی خریدیش...

رسیدم سر کوچه....از ماشین پیاده شدم...اشکامو پاک کردم و بقیه پولم و گرفتم...کوچه رو که خلوت دیدم.....تا دم در اشک ریختم....

 

چند دقیقه پشت در وایسادم و به زور از پله ها بالا رفتم...

 

برم برم....باید نماز شکر بخونم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 13:58  توسط آفرودیت  | 

گاهی اینقدر آرومم که می ترسم:نکنه دارم فراموشش می کنم؟ نکنه دیگه عشقش داره از قلبم میره؟

آرامش آرامش...

اما یهو یه طوفان میاد و تمام ترسو دلهره رو با خودش بر میداره می بره!!!

اونوقته که شروع میشه... سیلاب اشک دلم و پر میکنه...کابوسها هجوم میارن...بی قراری...دلتنگی...دلشوره...

اما من حالا اینجام. اینجام تا دور از چشمای معشوق بنویسم...از چی......؟؟؟

میبینید...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:17  توسط آفرودیت  |