|
|
|
|
|
و امااین بار........امروز دقیقا شده هشت ماه و شش روز.....چقدر زود گذشت........انگار همین دیروز بود.......زجه هام.....که تونشنیده گرفتی و چه راحت شکوندیم.......چه راحت.......چه راحت تهمت زدی بهم......وحالا چه راحت توهین میکنی...........خوب کردم بهت پیغام دادم......سوختی؟؟؟؟........ببین من چی کشیدم از تهمتات.......... فکرکنید...واسه عشقت زندگی کنی...واسه اون خودتو بشکونی.......اما اون........این پیغام آخرت که پر بود از تهدید .....پر بود از توهین.....و مثل قبل پر بود از تهمت............ولی از این یکی چیزی فهمیدم که........که تو اینقدر ساده ای که باور کردی....حرف کسی رو که خودت بارها گفتی ازمن متنفره..................این بیشتر از قبل من و خورد کرد...........بیشتر از همیشه قلبمو شکست..................................و الان یکی داره به شکست احمقانه من و تو می خنده...........خدایا خودت رحم کن.....اما مواظبش باش..... یادته همیشه میگفتی پسر واسه من کم نیست........میگفتی خوشگلی تنها نمی مونی.......راست میگفتی........اما دیگه کی آدمو واسه خودش می خواد.........من اینجام ای عشق.......اما خودمونگه داشتم......ارزشهامو حفظ کردم.......و تن به چیزهایی که تو گفتی ندادم......من بردم.......تو بازی بین هوسم و قلبم .....قلبم پیروز شد که هنوزم با تو.........اما تو کی قراره بفهمی............خدا....خدا.....خدا......خدا......تازگیا حرف که میزنم امید دارم........امید به آخر خوب.......چه با تو...چه بی تو........خدارو شکر میکنم که اونقدر قابل دونست که عاشقم کنه........یه عشق پاک بهم بده.......اما خوب...مال خودش بود......هر موقع خواست گرفت......تو و عشقت امانت خدا بودید تو قلب من.......یه روزمیومد و می گرفت......اما چه زود........اما هنوزمزه لذت تو و عشقت زیر دندونم هست........پس توبه نمی کنم....................................................................خدایا خودت رحم کن.............اما مواظبش باش... توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی دلت از سنگ شده انگار که من و تنها گذاشتی... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:25 توسط آفرودیت
|
|
||
|
|
|
|
|
وای از اون روزی که خدا یه چیز و بخواد و تو...نخوای....همیشه بر عکسشو شنیدیم....!!! وای از این حرفای تکراری.....اون رویاهام .....که فکر میکردم زندگی هم مثل کتاباس....... گذشت........هشت ماه گذشت.......عادت داشت میومد.....عادت به دوری......عادت به.....اصلا عادت به چی؟؟؟؟؟؟ بعضیا گفتن جاشو پر کن....بعضیاگفتن نه.......موندم.....عاشق.....تنها.......هشت ماه گذشت......عذاب...عذاب...عذاب........یهو خواستم دلتنگ کس دیگه شم.......خواستم محبت یکی دیگه رو بچشم.......اما..... حالاکه می گذره تورو تو رفتارش میبینم......ایستادنش حتی.......براش متاسف میشم...که چیزهایی رو درونم دید و..... خوب داشت اونطوری میشد که من میخواستم.......خوشحال بودم تا............................................تا دوباره خدا اومد و تورو صاف گذاشت جلو راهم..........دیدی من و؟؟؟؟؟آره حالا میشینم پیش روت می گم هر چی تو بخوای....................من صبر می کنم...تا این زمان بی رحم.....تا این ثانیه های زبون نفهم.....بشن مرهم دردام...... شکرت.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:42 توسط آفرودیت
|
|
||