|
|
|
|
|
امروز دیدمش.از تو ماشین
ولی کاشکی توام منو می دیدی.می دیدی اشکایی رو که آروم رها کردم.کاشکی میتونستی قلب له شدم و ببینی.انگار یکی گرفت تو مشتش و.... برای چند ثانیه نتونستم نفس بکشم.با همون کت شلواری که وقتی می خواستی مامانم و ببینی خریدیش... رسیدم سر کوچه....از ماشین پیاده شدم...اشکامو پاک کردم و بقیه پولم و گرفتم...کوچه رو که خلوت دیدم.....تا دم در اشک ریختم....
چند دقیقه پشت در وایسادم و به زور از پله ها بالا رفتم...
برم برم....باید نماز شکر بخونم....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 13:58 توسط آفرودیت
|
|
||