|
|
|
|
|
امروز دقیقا پنج ماه از اون روز نحس می گذره....دلتنگیای من پنج ماهه شدن.....ترکای دلم پنج ماهه شدن....اشکای من پنج ماهه شدن و تعجبی هنوزم ادامه دارن.... خدای نازنینم این خواست تو بود ......نه؟.......چند شب پیش اومد به خوابم......چه شب آرومی بود و چه خواب رویا گونه ای.....تو رویام.....دوباره قدم زدن در کنارش رو تجربه کردم......دست در بازوش......انگار میدونستم اون فقط یه رویاست.......سعی داشتم تمام استفاده رو از اون رویای کوتاه ببرم......هنوز لذت اون فشاری که به بازوش آوردم.....لذت شنیدن صدای گرم و پر محبتش.......خودم و مثل یه بچه تو بغلش فرو کردم و .......راه می رفتیم......ولی فقط خواب بود....یک رویا.......و همون رویا هم برای با او بودن غنیمتی بود....... خدای نازنین مگر نه اینکه دوری رو برای من رقم زدی؟؟؟......پس چرا دوباره سر راهم قرارش می دی یا ......به رویاهام راهش می دی؟؟..... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:38 توسط آفرودیت
|
|
||