|
|
|
|
|
وای از اون روزی که خدا یه چیز و بخواد و تو...نخوای....همیشه بر عکسشو شنیدیم....!!! وای از این حرفای تکراری.....اون رویاهام .....که فکر میکردم زندگی هم مثل کتاباس....... گذشت........هشت ماه گذشت.......عادت داشت میومد.....عادت به دوری......عادت به.....اصلا عادت به چی؟؟؟؟؟؟ بعضیا گفتن جاشو پر کن....بعضیاگفتن نه.......موندم.....عاشق.....تنها.......هشت ماه گذشت......عذاب...عذاب...عذاب........یهو خواستم دلتنگ کس دیگه شم.......خواستم محبت یکی دیگه رو بچشم.......اما..... حالاکه می گذره تورو تو رفتارش میبینم......ایستادنش حتی.......براش متاسف میشم...که چیزهایی رو درونم دید و..... خوب داشت اونطوری میشد که من میخواستم.......خوشحال بودم تا............................................تا دوباره خدا اومد و تورو صاف گذاشت جلو راهم..........دیدی من و؟؟؟؟؟آره حالا میشینم پیش روت می گم هر چی تو بخوای....................من صبر می کنم...تا این زمان بی رحم.....تا این ثانیه های زبون نفهم.....بشن مرهم دردام...... شکرت.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:42 توسط آفرودیت
|
|
||