تبليغاتX
سایه های عشق - .......
عشق...واما عشق...

هر چی روزا می گذرن.......هر چی این مرهم دردا سرعتش و بیشتر می کنه.......هر چی به عید نزدیکتر میشیم......من دیگه چشم انتظار لحظه نو شدن سال نیستم..........دیگه تحویل سال نو برام یه درد دیگس..........چرا هر چی می گذره خاطراتت واسم شفاف تر میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه ذوق عید و خرید و چهارشنبه سوری و چیدن سفره هفت سین و ندارم..............پارسال واست تخم مرغ رنگ کردم.........قرار بود سفره هفت سینتو من بچینم واست....اما .......

قرار بود پارسال سال تحویلم با هم باشیم...........تا یکی دو ساعت قبلشم دل تو دلم نبود.......که سالم و کنار تو نو می کنم........که می تونم اولین بوسه رو توسال نو، پای سفره هفت سین، با کلی دعای قشنگ ازت بگیرم............اما.....

تو تنها موندی و من با یه بغض گنده تو گلوم پا گذاشتم تو یه سال مثلا نو........که اگه می دونستم تقدیرم تو این سال جدایی از تو ......آویزون میشدم به گردن خدا........آویزون می شدم به عقربه های حسود زمان...........که کندتر برند...........اما........

این اماها آدم و .......آدم و........آخه این اما ها با آدم چیکار میکنن.....................نکنه وقتی سالت و نو میکنی......نکنه وقتی نفرتتو با خودت می بری تو سال نو................................نکنه بازم اشک از چشمای روشن و پاکت بریزه..........

من واست دعاهای قشنگ دارم....................وبازم یه بغض گنده تو گلوم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:50  توسط آفرودیت  |